و اما سال دو هزار و سیزده هم به پایان رسید

در طول سال، چندین بار معدود دلم به شدت هوای ایران را میکند. یکی عروسیهایی است که در ایران برگزار میشود و با وجود همه بگیر و ببندها و نگرانی ها و فاصله گرفتن از آنچه بوده است، کماکان حال و هوایی دیگر دارد و حال آدم جوان میشود. دیگر موقعی که بودن در ایران معنا و مفهوم و لذت بخصوصی دارد، در هنگام سال نوی ایرانی است که هنوز که هنوز است به نظرم بسیار بامسماتر و پر راز و رمزدارتر  است تا سال نوی میلادی. هنوز که هنوز است به نظرم فلسفه غنی پشت سفره هفت سین به آتشبازی های بی روح و جیغ و هوارهای بی معنی و مست کردنهای بیهوده میچربد. هنوز رقص  مرد دامن قرمز پوش و تیک تیک ساعت و در شدن توپ سال نو ، برایم از فرو افتادن هر توپی در هر میدانی جالتر و جذابتر است. نمیفهمم این چگونه عیدی است که هی گزارشگر سی ان ان باید در بوق کند که با وجود سرمای هوا ، مردم در میدان تایمز جمع شده اند و مثلا منتظرند مایلی سیروس برایشان بالا پایین بپرد.افسوس میخورم که عید و عروسیمان که قابلیت جهانی شدن دارد در چنبره حماقت ها و کوته بین ها گرفتار آمده است . 

 

فرصتی باشد در مطلبی دیگر در باب دو هزار و 13 بیشتر خواهم نوشت. سال نوی میلادیتان مبارک ، سالم باشید و سلامت و شاد که باقی وابسته این دو عامل است 

تک جمله های پر معنا از سالمندانی در آستانه عمل جراحی سرطان تازه تشخیص داده شده

ImageImageImageImageImageImageImage

در دو نصفه روز در هفته ، در کلینیک سالمندان، بیماران مسن تر از 75 سال را که برای جراحی سرطان تازه تشخیص داده شده شان ، آماده میشوند، را مورد بررسی جامع سالمندان و معاینات و تستهای لازم قرار میدهم. از جمله آن معاینات، تستهای مربوط به قوه حافظه هست که ارتباط نزدیکی با دلیریوم بعد از جراحی دارد. اینجا بر روی دلیریوم بعد از عمل، به شدت حساسند. بیماران معمولا بی مشکل حادی دوران بیمارستان را سپری میکنند اما طول دوره بستری بیشتر میشود و وقتی تختی اشغال میشود، لاجرم بیماری که قرار بوده است عمل بر رویش بشود و به تخت منتقل شود، عملش یا لغو میشود یا به تاخیر میفتد و این هم برای بیمارستان ضرر و زیان به همراه دارد و هم برای بیمارانی که بعضا از دورترین نقاط دنیا، راهی اینجا شده اند و در هتل به سر میبرند. از میان همه قسمتهای معاینه قوه حافظه، قسمت جمله نویسی بیماران سالمند برایم از همه جالبتر است. بعید میدانم تاکنون کسی از لحاظ محتوایی این جملات را بررسی کرده باشد و به خصوص ارتباطش را با طول دوره بستری و مسایلی همچون زمان بقا بعد از تشخیص سرطان ثابت کرده باشد. بهرحال آنچه در بالا آمده است، گزیده ای است از جملات بیماران من.

سجده بر جوهره آدمی

ماندلا درگذشت و بازار تسلیت و < غم فقدان > به رخ کشی داغ داغ است. از چهار گوشه جهان و چهل گوشه ایران بیانیه و آه و ناله است که به هوا بلند میشود. کاش درصدی از این همه جزع فزع ها صرف این میشد که جوهره حرکت ماندلا و نگاهش را میافتیم و تعمیم میدادیم. چه فرقی میکند تبعیض بین رنگ سفید و سیاه پوست باشد یا دین و مسلک یک مسلمان و یهودی ؟ تفاوتش با خودبرتربینی ملتی بر ملت دیگر، قومی بر قوم دیگر، مناسکی بر مناسک دیگر، آداب و رسومی بر آداب و رسومی دیگر چیست؟ تبعیض به خاطر رنگ پوست شاید احمقانه ترین حماقت بشری در طول تاریخ باشد، اما در زیر پوست شهر، در دو راهی خیابان، در پشت چراغ قرمز، در مهمانی، در سفر بارها و بارها خود قربانی و عامل تبعیض به خاطر مسایل واهی هستیم. کاش میشد در پس سینه زنی ها و اشک فرو ریختن ها برای ماندلای ِ رستگار شده، اندکی فارغ از رنگ پوست و آداب و رسوم و ملیت و اعتقادات و تمایلات جنسی، جوهره آدمی را هر روز سجده کنیم… 

ویدیوهای سرطانی

خیلی از وقتها، وقتی بیماران سرطانی به مطب پزشکان مراجعه میکنند به دلیل استرس و نگرانی فراوان، سوالهای بسیاری را نمیپرسند، اگر هم میپرسند، جوابی را که میگیرند به یاد نمی آورند. خیلی وقتها بعد از خروج از مطب انکولوژیستها سوالهای بسیاری به ذهنشان میرسد که جستجوی جوابش در اینترنت و یا در میان افراد خانواده کار حضرت فیل است و آخر سر هم خسته و کوفته میشوند و دلسرد و یا اطلاعات غلط میگیرند. گاهی وقتها خواندن مطالب و مقالات پیچیده برای بیماران و خانواده هایشان پیچیده و غیر قابل فهم است.

جمعی از دوستان کوشیده اند تا وبسایتی را سر و سامان بدهند که در آن ویدیوهای مفید برای بیماران سرطانی در یکجا جمع شود. زبان وبسایت انگلیسی است، اما امید فراوان وجود دارد که اگر همتی باشد و علاقه ای و ارزشی برای بیماران سرطانی، افراد از نقاط مختلف جهان دست به دست هم دهند ویا ویدیوهایی به زبانهای مختلف تولید کنند و یا ویدیوها را زیرنویس کنند. 

گرچه هنوز در مرحله تست است، اما عضو شدن دوستان پزشک ، بیماران مبتلا به سرطان و یا خانواده هایشان میتواند به پربار شدن وبسایتی برای دادن اطلاعات پیچیده سرطانی به زبانی ساده مفید باشد. 

همراهی و همکاری از انواع مختلف هم موجب قویتر شدن وبسایت خواهد شد. 

http://vincancer.com

نیویورک قسمت پنجم – داستان مرد ازبک

زندگی ماشینی و ( ای تی ام) وار گرچه خوبی های خود را دارد، اما چندین و چند جا به شدت در ذوق میزند. یکی از آنها سلمانی است. سلمانی در آمریکا هم به شدت تحت تاثیر مدلهای زنجیره ای در آمده و سلمانی های زنجیره ای با عناوین مختلف – مثلا سوپرکات – به وجود آمده. بیشترشان تازه فارغ التحصیلان مدارس سلمانی و آرایشگری هستند و بیشترشان از مدل شابلون و قابلمه استفاده میکنند. کاملا مشخص است که برایشان کله مشتری اول با کله مشتری دوم با کله مشتری بیستم هیچ فرقی ندارد. چندین الگوی بخصوص دارند و هدفشان این است که در کمترین مدت زمان ممکن، بیشترین کله ممکن را شبیه هم کنند و بیرون دهند. سالها پیش که برای مرخصی ایران میرفتم، سلمانی محل حس و حال دیگری میداد. کارش ارگانیک بود. درست مثل سیب ارگانیک که بعضی هاشان ترش هستند بعضی هاشان شیرین، نه مثل سیبهای از خط تولید درآمده که همه بی مزه هستند. 

لوس آنجلس که بودم بعد از بارها و بارها گشتن، بالاخره سلمانی پیدا کردم که اهل السالوادر بود و به شدت با مرام. سلمانی را در السالوادر از دوست پدرش یاد گرفته بود و به همین خاطر ارگانیک بود. نیویورک که آمدم، در به در دنبال سلمانی میگشتم. سلمانی اول که رفتم، طرف اهل ارمنستان بود و ای بدکی نبود. مالی هم نبود. امروز که خواستم دوباره بروم سلمانی، دیدم سالنش به شدت شلوغ است و معطلیش بسیار. سلمانی دیگری در نزدیکی خانه بود که دوست داشتم ببینیمش. در داخل برجی بود و دنگ و فنگش فلان بود و اسمش هم پریمیر بود. بهرحال گفتم تا زمانی هم که همین چند شیوید باقی مانده، یه پریمیر هم دستش بخورد که بعد نگویم دست پریمیر به شیوید نخورد. بگذریم….

رفتم داخل و آرایشگر با مشتری دیگری مشغول بود. نگاهی به آرایشگاه کردم. سقف بلند، گچکاری ، صندلیهای چرمی نو و نور مناسب. آرایشگری که مشغول کار بود، جوانی بود 25-30 ساله و مشتری زیر دستش هم 45 دقیقه ای گیر داده بود که این گوشه را بزن و آن گوشه را بزن و اینجا را تیغ بزن و اونجا را چیکار کن و خلاصه میخواست موی پریمیری به هم بزند. بالاخره آقا رضایت داد و شاد و شنگول پا شد رفت. نوبت من شد و رفتم روی صندلی. یکی از تفاوتهای نیویورک با لوس آنجلس در علاقه مردم به حرف زدنه. نمیدانم شاید چون بیشتر وقت ما در لوس آنجلس در ماشین میگذره، مردم کمتر حرف میزنند و به اصطلاح گرم میگیرند اما اینجا حتی اگر در ماشین هم باشی، احتمالا آن ماشین یا اتوبوس است یا مترو. شاید هم چون هرکسی در اینجا یک داستان بلند بالا پشت سرش دارد ، دوست دارد آن را با دیگران تقسیم کند . نمیدانم ! بهرحال تفاوت بارزی وجود دارد. 

بهرحال جوان آرایشگر شروع کرد به کار کردن و گرم حرف زدن شد. درجاتی از روانشناسی یا کامن سنس هم این آرایشگران لازم دارند. با نفر قبلی راجع به ودکای کرملین حرف میزد و با من بخصوص وقتی فهمید پزشکم و فلان جا کار میکنم، سعی کرد از داستان زندگیش و پیشینیه خانوادگیش بگوید. 

جوان که اسمش آرتور بود، اهل ازبک بود و 27 ساله. پدرش کارخانه دار بزرگی در ازبکستان سالها پیش – بخشی از شوروی – بود. زندگی پر نون و نوایی داشتند و خانه بزرگ و برای خودشان در ازبکستان کسی بودند. دغدغه شان امنیت بود و آرامش خاطر. میگفت چه در دوران شوروی چه چند سال بعد از سقوط شوروی، مدام پلیس امنیت و اقتصاد سر به خانه میزد و بازجویی میکردند که این را از کجا آوردی و آن را از کجا آوردی و باید جریمه شوی و بعد رشوه ای داده میشد و پلیس میرفت و چند هفته بعد برمیگشت و داستان ادامه پیدا میکرد.کارخانه پدر در تولید شلوارهای جین و امثالهم بود و قبل از فروپاشی شوروی ، سفری به آمریکا میکند و مارکهای معتبر، از فرصت استفاده میکنند و سفارشهای انبوه میدهند. کم کمک ، دوستان بلشویک حساس میشوند و پدر خانواده تصیم میگیرد کاسه کوزه را جمع کند و قید همه چیز را بزند و راهی آمریکا شود. به خاطر پول و مال و منالی که داشتند طلاهای فراوان خریدند و چون ورود طلا به آمریکا به جز مصارف شخصی ممنوع بود، هر کدامشان لایه لایه گردنبند و فلان و بهمان به خود بستند و راهی آمریکا شدند. آرتور هم چند ساله بود و میگفت طلاهایی که انداخته بود روی دوشش سنگینی میکرد. 

بالاخره به نیویورک رسیدند و آرتور 14-15 ساله میشود. به پدرش که وضعش خوب بود میگوید برایم موبایل بخر ، پدر میتوپد که نمیخرم و خودت دو پا داری و دو دست و یه کله و برو کار کن و پول در آر و قدر پول را بدان. 

آرتور صبحها دبیرستان میرود و عصرها مدرسه آرایشگری. شبها تکالیف مدرسه را انجام میدهد. بالاخره از مدرسه آرایشگری فارغ التحصیل میشود و میگفت حدود 6 ماه بعد از فارغ التحصیلی در آرایشگاهی فقط می ایستادم و نگاه میکردم که آرایشگرها چه شکلی کار میکنند. میگفت از ساعت 10 صبح تا 7 شب یک بند فقط نگاه میکردم. بعد از شش ماه، بهم یک مشتری دادند و بعد 5 مشتری و بعد 10 مشتری و بعد در 21 سالگی اولین آرایشگری خود را درست کرد. و حالا در 27 سالگی چهار آرایشگاه دارد. میگفت به شدت روی کسانی که استخدام میکند حساس است. در طول دو ماهی که از آغاز به کار چهارمین آرایشگاهش گذشته، تا به الان 20 نفر را استخدام کرده و اخراج کرده. به شدت روی کیفیت کاری که در 4 آرایشگاهش ارائه میشود، حساس بود و میگفت نام  اعتبار خیلی سخت ساخته میشه و خیلی ساده از بین میره. 

در این شهر عجیب، من مطمئنم حتی اگر با بی خانمان ها هم، هم صحبت شوم داستانهای عجیب و غریب و نکات نغزی دارند که باید با آب طلا نوشت. 

 

نکته ای که باید به خانه میبرید این است که حتی اگر سنگفرش خیابان را جارو میکنید، سعی کنید در جارو کردن بهترین باشد.